....
قرار بود حوالی اینروزا بفهمم تو دلمی
برات چه رویاهایی بافته بودم
فکر کردم به کی بگم ، به کی نگم
قرار بود اگر اومدی امسال هم تو خونه مون روضه بگیرم، نذر کرده بودم اگر فهمیدم تو دلمی برای هرچندتا که تونستم شیر بخرم به بچه های کوچیک بدم
تو رو از شش ماهه امام حسین خواسته بودم
شدی قنوت دستام، شدی سجده های طولانیم شدی بغض وسط نمازم
دقیقا همونی شبی که منسوبه به شش ماهه ی امام حسین فهمیدم که ندارمت......
تجربه ی اینروزا اصلا آسون نیست.
جونم داره به لبم میرسه
اشتیاق من به داشتنت شد احتیاج ، احتیاجم شد گریه، گریه م شد ناامیدی......
اگر بگم دیگه امیدی ندارم به داشتنت دروغه، اگر بگم هنوزم زیباترین آرزوی قلب من و بابات نیستی دروغه. اگه بگم دیگه نمیخام بیای دروغه. اگه بگم دعای نمازم نیستی دروغه....
اما دیگه انتظارتو نمیکشم....دیگه آرزوت نمیکنم که حتی آرزوت هم از من دوره
هر وقت خودت اومدی قدمت به چشم
هروقت خدا صلاح دونست و نهایت محبتشو که تو باشی بهمون داد تا ابد سجده شکر بجا میارم .
اما دیگه جون انتظار کشیدن و روزها رو شمردن تو تنم نیست....
قلبم شکسته.
حتی امام حسین حاجتمو نداد....روزای سختی پیش رومه. اما اگه به تو ختم بشه فدای یه تار موت



.... 




